سبب شناسی

عوامل متعددی منجر به درخودماندگی می­شود که از جمله آنها می­توان به عوامل ژنتیکی، عوامل محیطی، عوامل روانی، عوامل عصب شناختی و عوامل شناختی اشاره کرد.

 

2-6-1- عوامل ژنتیکی

اکنون بسیاری از محققان معتقدند که درخودماندگی به دلیل تعاملات ژن­های مختلف و ترکیب­های متفاوت آنها بوجود می­آید و نوع ترکیب ژن­ها خفیف و یا شدید بودن درخودماندگی را مشخص می­سازد. تحقیقات اخیر احتمال تعامل 10 تا 15 ژن را عامل به­وجود آمدن درخودماندگی می­دانند. معتبرترین مدارک برای وراثتی بودن درخودمانگی، از بررسی درقلوها و خانواده­ی این افراد به­دست آمده اند. دربررسی دوقلوها، شیوع درخودمانگی در 60 درصد و شیوع طیف درخودماندگی در 90 درصد دوقلوهای همسان دیده می­شود. در حالی که کمترین میزان بین 0 تا 10 درصد میان دوفلوهای دو تخمکی دیده می­شود. بررسی خانواده­ها نشان می­دهد که 3 تا 7 درصد کودکان ازدواج های خانوادگی و 8 درصد خانواده­هایی که سابقه درخودمانگی در فامیل داشتند، کودکانشان در طیف درخودمانگی قرار می­گرفتند( مش، 2006).

پژوهش های موجود سرنخ­های امیدوارکننده­ای در مورد ژن­های احتمالی درگیر در بروز درخودمانگی بدست داده­اند. این تحقیقات نشان می­دهند که مناطقی از کروموزوم­های 7، 2، 4، 15 و 19 احتمالا در ژنتیک درخودماندگی نقش دارند( ساودک، 2007؛ ترجمه رضاعی، 1388).

شواهدی نیز در دست است که نشان می­دهد خانواده­های دارای کودک درخودمانده ممکن است صفات کودکان درخودمانده مانند انزواطلبی یا گرایش به رفتارهای تکراری را داشته باشند( لندریگن[1]، 2010).

 

2-6-2- عوامل محیطی

درحال حاضر دانشمندان بر این باورند که هم ژن­ و هم محیط در ارتباط با یکدیگر علت درخودماندگی هستند. براساس این نظریه، کسی که مبتلا به درخودماندگی است باید در معرض برخی از ژن­های درخودماندگی و همچنین برخی از عوامل محیطی قرار گرفته باشد. برای مثال یک محیط سمی شامل مسمومیت­هایی و یا ضربه­های شدید در دوران جنینی می­باشد. ادوین کوک[2] در دانشگاه شیکاگو معتقد است که محیط قبل از تولد و همجنین عوارض ناشی از هنگام تولد بعد از تولد ممکن است یک عاملی برای رشددرخودماندگی باشد. بر طبق گفته دکتر کوک تعامل پویا بین ژن و محیط می­تواند یک پایه­ای برای درخودماندگی باشد طبق نظر وی علت اتیسم را می­توان به دو قسمت تقسیم کرد. علت اول ایدیو پاتیک به این معنی که علت آن ناشناخته است و دوم عامل محیط و ژنتیک و تعامل بین آنها بیشتر افراد درخودمانده با عامل ایدیو پاتیک این اختلال شناسایی می­شود(هیدر بانت[3]، 2010).

در حال حاضر بسیاری از تحقیقات نقش محیط که شامل عفونت­ها، آنی­بیوتیک­ها، واکسن­ها، آلرژی و سموم است را در بروز درخودماندگی دخیل می­دانند. اگه چه عفونت­ها به طور مستقیم باعث درخودماندگی نمی­شود، ولی درمان این عفونت­ها به وسیله­ی آنتی بیوتیک برای از بین بردن بعضی از عفونت­ها باعث تخریب فلور مفید در دستگاه گوارش شده است و این باعث به وجود آمدن نشانه­های درخودماندگی در بعضی افراد می­شود(یاپکو[4]،2003).

بر اساس مطالعات متیل مرکوری که بر روی مواد سمی داشت به این نتیجه رسید که این مواد بر روی مغز انسان به خصوص در دوران جنینی و به خصوص در سه ماه اول خیلی خطرناک است و آسیب جدی را بر روی مغز انسان می­گذارد. از جمله این مواد می­توان به سرب، بی فنیل­های پلی کلرینه و جیوها اشاره کرد(لندریگن[5]، 2010).

به تازگی توجه زیادی به واکسن­ها به عنوان ایجاد کننده­ی اختلال در افراد درخودمانده شده است. این مسئله از سال 1990 ناشی می­شود که یک متخصص گوارش به نام اندرو واکفلد[6] در لندن بر روی 12 کودک مبتلا به درخودماندگی تحقیقی انجام داد، این کودکان تا 18 ماهگی رشد عادی داشتند پس از دریافت واکسن سه گانه(آبله، اوریون و سرخک) به التهاب روده ای مبتلا شدند و همچنین پس­رفت در توانایی­هایشان نشان دادند و بعد از آن به این کودکان تشخیص درخودمانده داده شد. وی تحقیقات خود را در یک مجله­ی پزشکی چاپ کرد وبعد از آن والدین گزارش­های مشابهی دادند و بحث و تحقیق در مورد این موضوع آغاز شد( یاپکو، 2003).

برخی از تحقیقات نشان­دهنده­ی این است که واکسن­های سه­گانه در به وجود آمدن طیف درخودمانده نقش دارند و همچنین اضافه کردن یک ماده­ی نگهدارنده واکسن به نام تیمورسال[7] که 50 درصد آن جیوه است که برای جلوگیری از آلودگی­ها و قارچ­ها استفاده می­شود، می­تواند عاملی برای به وجود آمدن نشانه­های درخودماندگی باشد( یاپکو[8]، 2003).

 

2-6-3- عوامل روانی

زمانی که کانر درخودماندگی را توصیف کرد این نکته را عنوان کرد که ویژگی­های شخصیتی والدین کودکان درخودمانده در این اختلال نقش دارد. متاسفانه در زمان­های قدیم که درخودماندگی خوب شناخته نشده بود این تصور رایج بود و بر این باور بودند که مادران یخچالی باعث این اختلال می­شوند. اصطلاح مادران یخچالی به این اشاره دارد که این مادران هیچ عاطفه­ایی به فرزندان خود ندارند و با آنها سرد برخورد می­کنند و روش فرزندپروری آنها باعث شده که نشانه­هایی مانند انزواطلبی و گوشه­گیری در این کودکان رشد پیدا کند. در حال حاضر بدن شک می­دانیم که شیوه­های فرزند پروری علت درخودماندگی نیست(یاپکو، 2003).

مطلب مشابه :  مفهوم خود از دیدگاه روانشناسی

 

2-6-4- عوامل عصب شناختی

اکثر پژوهشگران معتقدند که درخودماندگی ناشی از دامنه­ای از نقایص مغزی است. زیرا بیشتر علایم میزه درخودماندگی مثل نقص در رشد زبان، کم توانی ذهنی، رفتارهای حرکتی غیر معمول، واکنش افراطی و عدم واکنش به درون دادهای حسی، حساس بودن به لمس و جابه­جایی و تحریک بینایی و شنوایی در ارتباط با کارکرد سیستم عصبی مرکزی هستند. همچنین 25 درصد افراد درخودمانده به ویژه نوجوانان، مبتلا به اختلال­های صرع می­شوند که ریشه این مشکل نیز در سیستم عصبی مرکزی قابل ردیابی است. افزون بر موارد مذکور، مطالعات جدید نشان می­دهند که فعالیت الکتروآننسفالوگرام در نواحی پیشانی و گیجگاهی مغز کودکان درخودمانده نسبت به کودکان عادی کمتر است( کاکاوند، 1388).

تحول عمده فناوری، پژوهش از طریق کالبدشکافی را میسر ساخته و نشان می­دهد که افرار درخودمانده در قسمتی از مغز خود نابهنجاری دارند. یکی از بخش­های نابهنجار که میان مخچه یا ورمیس[9] نامیده می­شود و درمخچه قرار دارد ممکن است با بدکاری­های شناختی که کودک درخودمانده دارد در ارتباط باشد( هاردمن و همکاران، 1948؛ ترجمه علیزاده و همکارانف 1388). مطالعات MRI افراد درخودمانده نشانگر افزایش حجم کلی مغز آنها می­باشد. بیشترین اندازه در لوب پس سری، آهیانه و گیجگاهی روی می­دهد. علت افزایش حجم مغز را در سه دلیل احتمالی می­دانند.

1)افزایش احتمالی بافت غیر نورونی مغز

2) کاهش مرگ نورون­ها

3) افزایش عصب­زایی(کورچن و همکاران، 1995 به نقل از مش و وولف، 2008؛ ترجمه مکی آبادی 1389)

یکی از مهم­ترین یافته­های 10 سال اخیر تخریب سیستم لیمبیک بخصوص آمیگدال و هیپوکامپ در کودکان درخودمانده است. این یافته نتیجه تحقیقات دکتر مارگارت بامن و دکتر توماس است. طبق شواهد این محققین تراکم نورون­های آمیگدال و هیپوکامپ زیاد بوده و این نورون­ها در مقایسه با افراد طبیعی کوچکتر است. آنچه در مورد آمیگدال و هیپوکامپ می­دانیم بر اساس تحقیقات انجام شده بر روی حیوانات است. تجربیات نشان داده که با برداشتن آمیگدال و آسیب به آن در حیوانات، رفتارهای مشابه کودکان درخودمانده نظیر کناره­گیری و انزوا، رفتارهای وسواس جبری، مشکل در بازخوانی اطلاعات از حافظه، اختلال در تطبیق با موقعیت و یا رویدادهای جدید به وجود می­آید. علاوه بر آن آمیگدال مسئول پاسخ­گویی به تحریکات حسی نظیر صدا، نور، بوها و همچنین هیجانات می­باشد( سالمون و همکاران، 2003 به نقل از همان منبع)

هیپوکامپ در امر یادگیری و حافظه نقش دارد. آسیب به هیپوکامپ و یا برداشتن آن باعث اختلال در ذخیره اطلاعات جدید در حافظه و رفتارهای کلیشه­ای، خودتحریکی و بیش­فعالی خواهد شد. بنابراین باید رابطه سیستم لیمبیک و رفتارهای درخودماندگی را مد نظر قرار داد(رافعی، 1385).

آسیب عصب شناختی ممکن است بر اثر برخی مشکلات در دوره­ی رشد پیش از تولد مانند عفونت­های مادر در هنگام بارداری، سومصرف الکل و سایر مشکلات دوران بارداری و همچنین مشکلاتی مربوط به فرآیند تولد نظیر خونریزی غیر طبیعی، زایمان دشوار و نبود اکسیژن از جمله عوامل بروز آسیب­های عصب شناختی در نوزادان شناخته شده است( هاردمن[10] و همکاران، 1948؛ ترجمه علیزاده و همکاران، 1388).

 

2-6-5- عوامل شناختی

زندگی اجتماعی روزانه و ارتباط موفق با افراد اجتماع بستگی زیادی به توانایی ارزیابی رفتار دیگر مردم بر اساس حالت­های روحی آنها مانند احساسات و افکار و اعتقادشان دارد. همه­ی این توانایی به تئوری ذهن برمی­گردد. در دو دهه­ی پیش بارون کوهن و همکارانش انقلابی را در تحقیقات اختلال  درخودماندگی به ­وجود آوردند آنها نشان دادند که کودکان درخودمانده حتی آنهایی که توانایی ذهنی و کلامی بالایی داشتند وبالاتر از 4 سال داشتند نمی­توانند تکلیف تئوری ذهن را با موفقیت انجام دهند و به این نتیجه رسیدند که نقص در تئوری ذهن یکی از نشانه­های اصلی در کودکان درخودمانده است(تاگر[11]، 2007).

همه افراد این درک را دارند که دیگران احساساتی و افکاری متفاوت از خودشان دارند و می­توانند رفتار دیگران را براساس این توانایی پیش­بینی کنند و رفتار خودشان را تعدیل کنند. ولی کودکان درخودمانده فاقد این توانایی هستند. آزمایش کلاسیک تئوری ذهن به نام تکلیف اشتباه[12] برای اولین بار توسط هاینز ویمر و جوزف برنر و جوزف برنر در سال 1983 انجام شد. این آزمایش که به نام بازی سالی و آنه معروف است به این گونه است که به کودک می­گویند دختری به نام سالی یک شکلاتی را در داخل کشوی میزی قرار می­دهد و اتاق را ترک می­کند دختری دیگری به نام آنه وارد اتاق می­شود و جای شکلات را تغییر می­دهد و شکلات را داخل کمد قرار می­دهد. سالی وارد اتاق می­شود از کودک سوال می­شود که سالی در کجا به دنبال  شکلات می­گردد. هر فردی که تئوری ذهن داشته باشد می­گوید در داخل کشو یعنی در جایی که شکلات را گذاشته است. چون سالی هرگز ندیده است که مکان شکلات تغییر کرده است، در نتیجه بر اساس باورش باید رفتار کند. کودکانی که تئوری ذهن ندارند نمی­توانند چنین باوری داشته باشند و معتقد هستند که چون ای شکلات تغییر کرده و داخل کمد گذاشته شده پس سالی نیز باید همان جا به دنبالش بگردد. کودکان درخودمانده این تکلیف را با موفقیت انجام نمی­دهند و با شکست مواجه می­شوند، زیرا فاقد تئوری ذهن هستند( بارنت[13]، 2010).

مطلب مشابه :  روشهای بهبود روابط زناشویی

برای افراد درخودمانده درک احساسات و افکار دیگران واقعا مشکل و سخت است. آنها فقط جهانی را با چشمان خود می­بینند را درک می­کنند و همین امر باعث مشکل در ارتباطات اجتماعی افراد می­شود( یاپکو، 2003).

یکی دیگر از مشکلات این کودکان نقص در انسجام مرکزی[14] می­باشد. فریت[15] 1991 بیان می­کند که افراد مبتلا به درخودماندگی فاقد انسجام مرکزی هستند. به این معنی که افراد درخودمانده قادر نیستند معانی را از اطلاعات استخراج کنند و در یک مفهوم کلی و منسجم یکپارچه کنند و با آموخته­های قبلی تعمیم دهند. افراد درخودمانده قادر نیستند یک تصورکلی و کامل ببینند و اغلب به جزئیات نامربوط تمرکز می­کنند و نشانه­های مهم و مرتبط را که اهمیت دارند را از دست می­دهند. برای مثال یک فرد درخودمانده نمی­تواند حالت صورت دیگران را بفهمد، مثلا حالت های عصبانی، ناراحت و خوشحال را نمی­تواند درک کند. به همین دلیل نمی­تواند رفتارش را با رفتار طرف مقابل تطابق دهد و همین باعث بروز رفتارهای نامناسب می­شود. در نتیجه ضعف در انسجام مرکزی افراد درخودمانده را در انجام دادن رفتار مناسب در شرایط خاص و تغییر رفتارشان با توجه به تغییر شرایط و محیط، ناتوان می­کند و باعث می­شود که این افراد نتوانند در شرایط متفاوت رفتارشان را سازگار و تعمیم دهند. گری بیان می­کند که فقدان در تئوری ذهن و انسجام مرکزی باعث می­شود این افراد اطلاعات ضروری در شرایط اجتماعی را از دست بدهند. همچنین اضافه می­کند که توانایی خواندن ذهن وآگاهی از دیدگاه دیگران و توانایی انسجام مرکزی به این معنی است که همه­ی افراد یک سری نشانه­های غیر کلامی دارند که اطلاعات خیلی ضروری را به همراه خود حمل می­کنند که افراد درخودمانده قادر به درک این نشانه­ها نیستند و همین باعث می­شود نتوانند اطلاعات اجتماعی به خوبی درک کنند. به همین دلیل گری یک تکنیک به نام داستان­های اجتماعی ابداع کرده است که به این افراد کمک می­کند در زمینه­های خاص اجتماعی چگونه رفتار کنند و مهارت­های اجتماعی را به این افراد آموزش دهد( هالی و آرنولد[16]، 2005).

 

2-7- روش­های درمانی برای کودکان درخودمانده

درمان­های متعددی برای کاهش نشانه­های درخودماندگی وجود دارد. اگرچه برای اختلال درخودماندگی درمان قطعی وجود ندارد اما درصورت آموزش مستمر و با کیفیت بالا سطح عملکرد این افراد افزایش می­یابد(یاپکو، 2003).

باید توجه داشته باشیم که موثرترین راهبردهای مداخله، راهبردهایی هستند که بسیار ساختارمند و مستمر هستند و آموزش باید به صورت گام­های کوچک و براساس ارزیابی سطح رشد فعلی، مهارت­ها و پاسخ­های موجود کودک طرح ریزی شده باشد( میرندا و اسکولر[17]، 1988).

روش­های درمانی که برای کودکان درخودمانده است به دو دسته­ی کلی تقسیم می­شود که شامل مداخلات روانی-آموزشی و مداخلات تکمیلی که هر کدام از این مداخلات شامل زیر مجموعه­هایی هستند( صمدی و مک کانکی، 1390).

 

مداخلات روانی-آموزشی شامل چهار روش مداخله­ای است که این روش­ها شامل :

1)مداخلات جامع بهنگام رفتاری

2) آموزش و تربیت کودکان دارای اختلال درخودماندگی و ناتوان یادگیری

3) نظام برقراری ارتباط با استفاده از تبادل تصویر

4) داستان­های اجتماعی

در زیر توضیح کاملی در ارتباط با هر کدام از این روش­ها آورده شده است.

 

2-7-1- مداخلات جامع بهنگام رفتاری

پیش از هر چیز باید توضیح داده شود که این روش با عناوین و اسامی مختلفی از قبیل روش تحلیل رفتار کاربردی[18] نیز معرفی شده است( صمدی و مک کانکی، 1390).

این شیوه یکی از معروف­ترین روش­های درمانی برای کودکان درخودمانده می­باشد. این روش به صورت آموزش انفرادی یک به یک است و تقویت به عنوان یکی از عناصر بسیار مهم این برنامه رفتاریدر نظر گرفته می­شود( تورکینگتون[19]، 2007).

این روش برگرفته از فلسفه اسکینر می­باشد. اسکینر یک رفتارگرا است و معتقد است که فقط رفتار قابل مشاهده ارزش علمی دارد نه احساسات و افکاری که مشاهده نمی­شود. روش مداخلات جامع بهنگام رفتاری به دنبال این موضوع است که چگونه محیط باعث تغییر رفتار می­شود. یکی از پیشگامان این روش دکتر لوواس در دانشگاه کالیفرنیا است. این روش برای کودکان 2 تا 8 سال پیشنهاد می­شود و به صورت فشرده روزی 8 ساعت و 5 تا 6 روز در هفته ارائه می­شود. این روش مبتنی بر تقویت رفتار­های مثبت و تنبیه رفتار­های منفی است و هدف اصلی آن رشد مهارت­های اجتماعی، واکنش حسی مناسب و تشویق به تعامل با دیگران است(بارنت[20]، 2010).

[1]Landrigan

[2] Edwin cook

[3]Barnett

[4] Yapko

[5]Landrigan

[6]Andrew wakefield

[7] Thimerosal

[8]Yapko

[9] Vermis

[10]Hardman

[11]Tager

[12] False-belife

[13]Barnett

[14] Central coherence

[15] Frith

[16]Holly and Arnold

[17]Schuler

[18] Applied behavior analysis( ABA)

[19] Turkington

[20]Barneh